X
تبلیغات
رایتل

ماهی سیاه کوچولو

به سراغ من اگرمی آیید، نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من

درباره من
لطفا با خنده ی کش داااااااااااااااااااااار وارد شوید :))))) لبخند هم کافیست :) حتی بی لبخند، اما بدون اخم!!
آرشیو

نویسنده: ماهی
تاریخ: دوشنبه 2 مرداد 1396 ساعت: 15:55

" د " مثل درد

" د " مثل دریا

" د " مثل دختر.

دختر شاید چون ماهی کوچکی باشد، که در میان امواج پر درد دریا، دست و پا می زند!

سخت است برایم دختر بودن را بر زبان آوردن.

شاید دخترانگی کردن هایم چون دیگر دختران نباشد!

خود را با زدن لاک های رنگی رنگی و انتظار برای خشک شدنشان سرگرم نمی کنم.

کفش هایم تق تق صدا نمی دهند.

اما مانند خیلی های دیگر، موهای مشکیم تا روی کمرم می آیند...گاه موهایم را شانه می زنم، لبانم را قرمز می کنم، دست به چین های دامنم زده و می چرخم و می چرخم و می چرخم. آنقدر می چرخم که سرم گیج می رود و تلو تلو می خورم! و بعد انگار پا به دنیایی دیگر گذاشته ام. دنیایی به رنگ آبی، دنیایی که در آن به معنای واقعی آرامش پی خواهی برد. دنیایی به شیرینی دوست داشتن و دوست داشه شدن! دنیایی که در آن تنهایی بی معنیست. آن جا، کسی تو را آنقدرررر محکم در آغوش خود می فشارد که حس می کنی از وجود خود کنده شده و پا به درون او گذاشته ای! حس عجیبیست.

گاه که دنیای واقعی تیره و تار می شود، شروع می کنم به چرخیدن و بعد پا به همچبن دنیای پرستاره ای می گذارم و خود را گم می کنم در آغوشی گرم!

آری. می شود دست به چین های کمر زد و آنقدرررررر چرخید تا میان تلو تلو خوردن هایمان، خود را وسط دنیایی از جنس خودمان بیابیم.

با ارزش ترین دارایی ام، دنیای پس از چرخش هاست!

" د " مثل دنیای پس از چرخش ها   :)

+ روز دختر مبارک.


نویسنده: ماهی
تاریخ: شنبه 31 تیر 1396 ساعت: 19:32

+ عزیزای دلم سلام. حالتون خوبه؟؟

خداروهزاااارمرتبه شکر من حالم خیلی بهتره و به خاطر داشتن دوستان خوب و مهربونی چون شما، خداروشکر می کنم.

امروز رفتم شرکتی که تو پست قبل گفتم. مدیرش یه خانم مهربون بود و خوش اخلاق. فرم پر کردم و بعد هم ازم تست گرفت. یه لوگوی ساده رو داد و من تو کرل اجرا کردم. گفت که یه طراح آقا دارن ولی چون این آقا اندکی بی دقته، می خوان که یه خانم هم کنارش کار کنه. وقتایی هم که ایشون تو چاپ خونه هستن، طراح دوم پشت سیستم باشه و کارارو راه بندازه.

ازم راضی بودن و گفتن تا دوروز دیگه بهشون خبر بدم که اگه خواستم مشغول به کار بشم، برام یه لوگوی دیگه هم ایمیل کنن و من انجام بدم. ( تست دوم )

خیلی دوست دارم برم چون:

1- مربوط به رشتمه

2- محیطش خیلی خوبه. راستش هرجا که می رفتم با ناراحتی برمی گشتم. چون حرفایی می شنیدم که اعصابم به هم می ریخت. جامعه خیلی بد شده و نمیشه هرجایی رفت..

+ ولی مامان حرف دکتر رو برام یادآوری کرد و گفت: نباید سمت کارای پراسترس بری و...

نمیدونم چی کار کنم. اگه بگم قول میدم استرس نداشته بشم، دروغ گفتم...


نویسنده: ماهی
تاریخ: پنج‌شنبه 29 تیر 1396 ساعت: 23:58
نویسنده: ماهی
تاریخ: پنج‌شنبه 22 تیر 1396 ساعت: 23:39

با همه ی خستگی که در بند بند وجودم حس می شد، دلم نیامد بنشینم و آن زن ایستاده به خواب رفته و تکیه اش به میله ی مترو باشد.

اما ترجیح داد بایستد و من بنشینم. به چشمانم اشاره کرد و مرا خسته تر از خود دانست. کیف سنگینش را روی پایم گذاشتم. شانه اش را به درد آورده بود انگار.

با لبخندی که چهره اش را تو دل برو تر کرد گفت: همین که گفتی، خودش کلیه و انگار که ما ایستاده ها نشستیم! دلش پر بود از خیلی آدم های خودخواه. آنقدر گفت و گفت و گفت، که حس کردم خالی شد. درست مثل بادکنکی که نخش را باز می کنی و آرام آرام خالی می شود و گوشه ای می افتد.

خستگی ام در رفت با همان چند دقیقه نشستن. دلم خواست پاهای او هم با نشستن، اندکی جان بگیرند. دعاهایش را دوست داشتم. این روزها خیلی زیااااد به دعا نیاز دارم.

برای اولین بار، چند دقیقه دیر رسیدم سر قرارم با دخترخاله جان. برای تست صدا و پر کردن فرم همراهش رفتم. اونقدر گفتیم و خندیدیم که صدای دخترخاله گرفت و درنمیومد. با کلی استرس وارد اتاق شد و بنده پشت در بسته منتظرش نشستم. به نظر نسبت به صداهای دیگه، خیلی خوب نبود. اما تمام تلاشم رو کردم تا ناراحت نشه. از خودم گفتم...از کارایی که فکر می کردم تو انجامشون بااستعداد ترینم اما نبودم و خیلی وقتا، خیلی ها بدجوری کوبوندنم، اما ناامید نشدم و از نو شروع کردم.

بعد هم بردمش امامزاده صالح و باز هم من چادری با گل های آبی رنگ سر کردم و بعد از گرفتن سلفی برای خاله ها، رفتیم زیارت.

خوشمزه ی امروز رو خاله جونم برام فرستاد. کتلت خوشمزه لقمه گرفته و داده بود به دخترخاله موفرفری تا برام بیاره. خیییییییلییییییییی بهم چسبید و کلی تشکر کردم از خاله جونم.

از دخترخاله ی موفرفری و بامزه ام جدا شدم و نخود نخود هر که رود خانه ی خود.

تو راهروی مترو دلم خواست با چشمای بسته راه برم. خیلی وقتا دوست دارم با چشمای بسته راه برم تا بتونم یه کوچولوووو نابیناها رو درک کنم.

صدای شیرین یه دختربچه که گفت:  " خانوم خوشگلههه چشماتو واااا کن " ، موجب شد چشممو باز کنم و به طرف صدا برگردم. دوتا دختربچه ی کوچولو و ناز و شیرین زبون با خنده ی شیرین و کش داااااااار داشتن نگاهم می کردن و وقتی به طرفشون برگشتم خنده اشون شدت گرفت.

همیشه غصه می خورم برای بچه های کار. هیچ چیزی برای فروش نداشتن و همه ی آدامس هاشون رو فروخته بودن. بوسیدمشون و گفتم: تا به امروز، دخترای زیبا و دوست داشتنی مثل شما ندیده بودم و شما از فرشته ها هم حتی زیباترین.

برق چشمای قشنگشون خیلی بیشتر شد و خنده هاشون کش داااارتر.

+ دیشب با دوست عزیزی درباره ی قدیما و پدربزرگ و مادربزرگم صحبت کردم. شب اومدن به خوابم. خواب خیلی خوبی بود. درست مثل همون وقتا دورهم جمع شده بودیم و از آبگوشت خوشمزه ی بابابزرگ پز می خوردیم. کلی هم خرمای خوشمزه از دست پدربزرگم گرفتم.

+ دو کیلوی دیگه هم کم کردم. شدم 43! خاله ها با دیدنم تعجب کردن. اما من باز هم بحثو عوض کردم.

+ این روزا تلگرام و اینا نمیرم. امروز دایی زنگ زد و سراغمو از مامان گرفت. گفت ماهی جاش خالیه تو گروه. چند وقته دایی ها رو ندیدم و دلتنگشونم.

+ به حرف دکتر گوش دادم و عینک سیاه رو از چشمم برداشتم. دارم سعی می کنم موتور مغزمم خاموش کنم.

+ آوش خان خیلی خیلی زیاد بهم وابسته شده و این خیلی شیرینه. شیرینه وقتی سر کوچولوشو رو شونم حس می کنم، دستای کوچولوش رو که رو صورتم می کشه حس می کنم. این آقا یه شهربازی مخصوصم به اسم ماهی داره. هم تاب میشم براش، هم سرسره و هم چرخ و فلک.


نویسنده: ماهی
تاریخ: یکشنبه 18 تیر 1396 ساعت: 23:08

" پنج شنبه "

همیشه و همیشه، قبل از آن که آدم ها دهان باز کنند و بعضی چیزها را در گوشت فریاد بزنند، خود متوجه می شوی. خیلی قبل تر می فهمی هر آنچه را که در تو ظاهر شده. حتی از کوچک ترین تغییرها، اول از همه خود باخبر می شوی، نه دوست و آشنا و همسایه و فامیل و مسافران خسته و رنگ پریده ی مترو!

آری. این روزها حتی غریبه ها به خود اجازه می دهند درباره ی آن چه که هیچ نمی دانند، حرف بزنند، نظر دهند و سرزنشت کنند!! و این عجیب است برایم. عجیب و کمی ناراحت کننده! عجیب، و کمی ناراحت کننده و تلخ!!!

اگر غریبه های عزیز اجازه می دادند، پنج شنبه ام شیرین ترین می شد! اگر اجازه می دادند، روزم خالی از غم می شد. افسوس که حق داشتن یک روز خوب را، با بی رحمی از من گرفتند!! و من چرا سکوت کردم؟؟ نمیدانم!! چرا هر لحظه لبخندم پررنگ تر می شد و چشمان سنگینم بسته تر، باز هم نمیدانم!

مثل همیشه خیلی زود به خود انرژی تزریق کردم. نباید خانم sh و سارا، مرا با آن حال و گلوی پربغض می دیدند. مثل همیشه سرساعت رسیدم جای همیشگی و از دیر رسیدن sh حرص خوردم. 

فکر نمی کردم آنقدر سبک شده باشم که بتواند مرا از زمین بلند کند و بچرخاند!!! من هم نتوانم جلوی خنده ام را بگیرم و از خجالت جلوی چشمان مردم چشمانم را محکم ببندم و چند مشت به بازوهایش بزنم، تا شاید مرا از هوا روی زمین بگذارد. این دختر دیوانه است! یک دیوانه ی واقعی که گاهی آنقدر حرصت را درمی آورد که دلت می خواهد موهایش را بکشی.

تا به مقصد و قرارمان با سارا برسیم، آنقدر گفتیم و خندیدیم که به خیال عده ای، بی غم ترین آدمیان روی زمینیم!!! که ای کاش اینطور و بود خیالشان واقعیت داشت.

در حال نقشه کشیدن برای ترساندن سارا بودیم، غافل از این که او نقشه ی بهتری برایمان کشیده.

یک دور هم سارا منو از زمین بلند کرد و چرخوند و دوباره جیغم دراومد که نکنید دیوونه هاااا جلو مردم زشتههههه.

زیر سایه بان های قرمز کنار خیابان نشستیم تا پیتزاها آماده بشن. بین خندیدن هایمان، دست در کیف هاشان کرده و هر کدام پاکتی زیبا تقدیمم کردند و تولدم را تبریک گفتند. تصمیم داشتند روز تولدم غافلگیرم کنند ولی به ماه رمضان خورد و نشد. منو شرمنده کردن زیااااد.

بعد از پیتزا رفتیم دربند. اونقدر گفتیم و خندیدیم و خانم SH ازمون عکس گرفت.

از اوضاع سارا پرسیدم. رابطه اش با محمد بد نیست اما کارهای مادر محمد موجب ناراحتیش میشه. از مراسم عقد گفت و با دیدن فیلم رقص محمد، کلیییییی خندیدیم. عروسی رو تو باغ خودشون می گیرن ولی هنوز زمانش معلوم نیست. و این که خیلی دوست دارم تو عروسیش باشم. اما باغشون تو لواسونه و راه دوره. و این که تو مراسمای مختلط، اندکی معذب میشم. ولی بهترین دوستمه و باااااید هرجور شده اون شب کنارش باشم.

از الآنم باید به فکر یه لباس پوشیده و مناسب باشم برای عروسی سارای نازنینم.

خلاصه پنج شنبه رو از صبح تا شب با دوستای مهربونم بودم. بعد هم با کلی لواشک رفتم خونه ی آبجی بزرگه و شام اونجا بودیم. کلی هم از دیوونه بازی های خودمو دوستای دیوونم گفتم و خندوندمشون.

خداروشکر می کنم که آدمای خوبی رو سر راهم قرار میده. دوستای خوبی دارم. دوستانی که بی منت محبت می کنن و در سخت ترین شرایط کنارمن و تنهام نمیذارن. روز قشنگی رو برام ساختن. یه روز پر از خنده، شادی، مهربونی.

راستش نمی خواستم برم. می ترسیدم شلوغی مترو حالمو بد کنه. ولی هم اونا دلتنگم بودن و هم من.

" امروز "

+ دفترچه بیمه ام خیلی زود پر شد و هیچ برگه ای نموند. امروز رفتم برای عوض کردنش. تو اتوبوس حالم بد شد. درست مثل عید!! اما نه به اون شدت. به سختی نفس کشیدم. چندبار خواستم شماره ی آبجی رو بگیرم ولی کار درستی نبود. نگران کردنش هیچ فایده ای نداشت. چند دقیقه ی اولش سخت بود، اما تونستم تحمل کنم. درد رو تونستم تحمل کنم اما نگاه های آزاردهنده ی مردم رو نه...نتونستم.

بعد از انجام کارای بیمه رفتم اون جایی که یه نفر رو برای کار می خواستن. اما انگار قسمت نبود..خیلی زود استخدام کرده بودن! بدون این که چیزی بگم، با لبخند با دختر جوان، با روپوش سفیدی که بر تن داشت، نگاه کردم. در دل گفتم که شاید اون خیلی بیشتر از من به این کار نیاز داشت، و بعد از دقایقی خیره شدن به نحوه ی کار کردنش، رفتم.

+ هم چنان استرس مسابقه رو دارم و هنوز نتایج نیومده.

+ عشق من، آوش آقای ناااز و جیگر و عسلممممم، به غیر از دوتا دندون پایینش، یه دندون دیگه هم از بالا درآورده. امروز که رفتم خونشون، در خونه که باز شد، دیدم آوش خان وسط خونه نشسته و در حال گریه کردنه. منم پریدم جلوش گفتم: سلاااام عشقققق خالههههه. و این شروع خنده های قشنگ و کش داااااارش شد. اونقدر بلند بلند خندیدی که ضعف کرد و افتاد.

+ سی تیر خیلی قشنگه. پر از گل و گیاه. امروز کلی قدم زدم و کیف کردم.

+ آخیییششششش چقده حرف زدمااااا. چند وقت بود حرف نزده بودم

دوستون دارم


نویسنده: ماهی
تاریخ: دوشنبه 5 تیر 1396 ساعت: 23:15

مثل هر سال صبح عید، با ظرفی پر از کله پاچه، پا به خانه گذاشت. نشستم و فقط و فقط نگاه کردم. به سفره ی گل داری که پهن شد. به نان سنگکی که پدر روی سفره گذاشت. به مادر، که شروع به کشیدن و صدا کردن دخترانش کرد.

+ عزیزای دلم سلاااااام. حالتون خوبه؟ نماز و روزه هاتون قبول باشه و عیدتون هم مباااااااارک.

باید اعتراف کنم که تو خوندن درس، اندکی تنبلی می کنم ولییییییی چند روزه که خیییلیییی سخت مشغول طراحی یه کار جدیدم که امیدوارم داورای عزیز خوششون بیاد. نفر اول جایزه ی خیلی خوبی داره.

+ گردالی جان هم که این روزا خیلی شیطونی می کنه. دلم می خواد درسته قورتش بدم.

+ سمیرای عزیزم امکان نظر دادن نیست توی وبلاگت. به یادتم نازنینم.

+ ممنون از همه ی شما عزیزانی که به یادمین و با این که بی معرفت شدم، باز هم بهم سر می زنید.

دوستون دارم


نویسنده: ماهی
تاریخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 23:27

آنقدر نیست که کلافه شده ام!

نمیدانم بودنش عادت است یا...یا آن چیزی که فقط و فقط خود می دانم و درون سینه ام پنهانش کرده ام! قطعا همان است. همانی که ضربان قلبم را تندتر از همیشه می کند. آرامش می بخشد به همه ی وجودم. و نه فقط لبانم، بلکه همه ی صورتم، پر می شود از خنده!

حالا نیست! من ماندم و افکاری که هجوم آورده اند.

اگر برایش اتفاقی افتاده باشد؟ اگر رفته باشد برای همیشه، بی آن که بگوید؟؟ اگر باز هم مثل آن شب، موجب ناراحتی و دل شکستگی اش شده باشم؟؟ اگر دیگر نیاید؟ و هزااااااران اگر و افکار دیگر!

اگر جرئت داشتم، گوشی را به گوشم چسبانده و بعد از شنیدن چند بوق، فقط و فقط به صدایش گوش می دادم، بی آن که هیچ چیز بگویم! نفسم را هم حبس می کردم! اما من جرئت این کار را ندارم!!!

و باز هم مثل این همه شبی که گذشت، هر شب بر در خانه اش می کوبم. مثل همیشه در خانه اش باز است به رویم اما خالی از اوست!

شاید تنها کسی که می تواند مرا از او باخبر کند، ننه برسومه باشد. شاید مثل آن دفعه، دلش خواسته به مزرعه ام سر بزند و به یاد آن روز، بادبادک هوا کند!

باید بروم. شاید آن جا باشد...

و اگر نباشد، همان جا خواهم ماند. شاید آغوش ننه برسومه آرامش بخشد به جانم...


نویسنده: ماهی
تاریخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 16:28
نویسنده: ماهی
تاریخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 22:22

سرما را حس می کنم. هیچ جوره گرم نخواهم شد!

درونم شعله ور است،

اما سردم!

یخ زده ام!!

دلم می خواهد خود را در گرمای وجودش، آتش زنم! شعله های یخی را از وجودم آب کنم!

بی آن که پا به خانه ی افکارم بگذارم، با چشمان بسته سمتش روم. خود را در آغوشش گم کنم. به آغوشش پناه ببرم و فقط و فقط گرمای وجودش را حس کنم و هیچ نگویم!

سکوت باشد و سکوت باشد و سکوت..


نویسنده: ماهی
تاریخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 21:30


آخه یه دونه مروارید کوووچووولووووو، چه جوری می تونه به تنهایی اینقدر محکم گاز بگیره؟؟!!!

با همین یه دونه دندون، جییییییغ خاله ماهی رو درآورد و بعد از گفتن یه عه کش دااااار و زیرچشمی نگاه کردن، شروع کرد به خندیدن.

هی ماچش کردم هی خندید. هی قربون صدقه اش رفتم هی ذوق کرد. هی چلوندمش هی قهقه زد.

و درآخر هردو خسته و کوفته، در حالی که نفس نفس می زدیم، پهن زمین شدیم. و اون هم چنان می خندید و زیرچشمی به خاله ماهی نگاه می کرد.

رو خاله ماهیش تمرین کرد و موفق به گرفتن اولین گاز شد. اونم با یه دونه دندون!


نویسنده: ماهی
تاریخ: یکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 23:07

اولین مروارید داره برق میزنه و ما رو به گاز گرفتن تهدید می کنه.

آش دندونی آوش خان، شنبه پخته شد و پخش کردنش با خاله ماهی بود. همسایه های عزیز و مهربونمون هم با دیدن تزئین آش، خیلی کش دااااار خندیدن و ماهی رو در آغوش  کشیدن.

+ دوستای نازنینم سلام. اول بگم که خییییییلییییی زیااااد دوستون دارم. متاسفانه مدتی که نبودم به دلایلی که میدونید، خیلی از دوستان ناراحت شدن و پیغام گذاشتن. گله کردن که چرا بهشون سر نمیزنم.

عده ای هم بی منت مهربونی کردن و هر روز و هرشب جویای حالم شدن. برای خوب شدنم با حرفای خوبشون کمکم کردن. تکرار می کنم: برای خوب شدن حال روحی ماهی، خیلی از شما عزیزان تلاش کردین و من بی نهایت ازتون سپاس گذارم.

 اندکی هم ناراحت شدم به خاطر درک نکردن یه عده و بعضی حرفا که بدجوری موجب دل شکستگیم شد.

+عزیزای دلم، نماز و روزه هاتون قبول باشه. متاسفانه امسال اجازه ی روزه گرفتن ندارم.

التماس دعای زیااااد  :)


نویسنده: ماهی
تاریخ: یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 ساعت: 10:29

چشم می چرخانم. خبری از مرد گل فروش نیست. نگاهی به فلوت می اندازم و تصویر آن روز من و ریحون، پشت پرده ی چشمانم نمایان می شود. مرد برگه ای را جلوی صورتم گرفته و می گوید: حتما غذاهاش رو امتحان کن خانم زیبا. می گویم کوفته هایش که طعم خوبی ندارد. چشمانش را می بندد و طوری از کوکوسبزی هایش تعریف می کند که آدم هوس می کند. در آخر هم انگشت اشاره اش را به سمتی گرفته و رستوران خودش را نشانم می دهد. برایم عجیب بود که از غذاهای فلوت تعریف می کرد نه رستوران خودش. برایم روز خوبی را آرزو کرده و بعد از تکان دادن دست می رود. دلم می سوزد برای خرگوش هایی که مرد برای فروششان تلاش می کند.

همیشه و همیشه دلم می خواهد خیلی زود سر قرارهایم برسم. منتظر عزیزان بودن برایم شیرین است و لذت بخش. مخصوصا اگر آن عزی،ز شخصی باشد که برای اولین بار بعد از چند سال قرار است به چشمانش خیره شوی، دستانش را لمس کنی و در آغوش خود بفشاری اش. انگار که بارها و بارها دیده بودمش. حتی احساس کردم از من به من نزدیک تر است!

همان اول هدیه های خوب و باارزشی تقدیمم کرد که از طرف دوست مشترک مان بود. خنده هایم تمامی نداشت.

هر دو بین آن همه چادر چشم چرخانده و اندکی در محوطه ی امامزاده زیر آفتاب ایستادیم. گفتیم و گفتیم و گفتیم. شروع به باز کردن هدایای خودش کردم. خنده هایم هر لحظه کش دااااار تر می شود. دو سیب خوشزه ی زرد از کیفش بیرون می آورد شروع به گاز زدن می کنیم. حرف هایمان تمامی ندارد، خنده هایمان...

از خانم عکاس خارجی خواهش می کنیم عکسی زیبا در محوطه ازمان بگیرد.

تعریف غذاهای رستورانی را می کند و مرا به کوفته های خوشمزه اش مهمان می کند. خنده هایمان تمامی ندارد.

دلم می خواست آن روز تمام نشود. دلم می خواست می توانستم به دیدار دوست مشترک مان هم می رفتم. دلم می خواست خیلی بلند به همه بگویم: من خوشبختم. خوشبختم که بهترین ها کنارم هستند.

اما تمام شد. آن روز تمام شد.

از دو دوست خوب و مهربانم ممنونم که روز زیبایی برایم ساختند. روزی پرخاطره، پر از خنده و شادی و حس خوب. دوستتان دارم و خدا را شکر می کنم به خاطر بودنتان.

+ دوستان عزیزم زمان کمی دارم تا خودم رو برای کنکور کاردانی به کارشناسی آماده کنم. دوماه بیشتر وقت ندارم و باید تمام تلاشم رو بکنم. از شماهم خواهش می کنم برام دعا کنید.

تو این دوماه خیلی کم میام وب ولی به یاد همتون هستم و دوستون دارم. اگر نبودم نگران نشید. خداروشکر این روزا حالم خیلی خوبه.


نویسنده: ماهی
تاریخ: دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 ساعت: 13:58

ساعت ها زیر آفتاب نشسته و صورتش انگار سوخته. انگار که واقعا روبه رویش نشسته! به چشمانش خیره شد. شروع به جویدن قند کرد. و باز به چشمانش خیره می شود. این بار می خندد و دوردست ها را نشانش می دهد. اما او نمی بیند آن جایی را که انگشت اشاره ی زن نشان می دهد. یک قلپ از چای را می نوشد و باز همان جا را نشان می دهد.

ساکش را از روی نیمکت برمی دارد. می روند. شانه به شانه ی هم راه می روند و دور و دورتر می شوند.

زن دیوانه بود؟

از نظر من اما دیوانه نبود. او فقط و فقط یک اوی خیالی داشت. همین!

+ یک هفته و چهار روز از آن روز می گذرد. از روزی که روی نیمکت پارک نشستم و به آن زن و اوی خیالی اش خیره شدم. آبجی وسطی در حالی که بستنی اش را با عذاب وجدان فرار از رژیم، در دهان می گذاشت، گفت: دیوانه است.

و من با بغض، حرکات زن را زیرنظر گرفتم و در دل گفتم: نیست.

شاید اگر آبجی نبود، کنار زن می نشستم و از اوی خیالی ام برایش حرف می زدم.

+ سلام دوستای مهربونم. حالتون خوبه؟ شرمنده ی همتون شدم این مدت. خیلی زیاد دوستتون دارم و به یادتونم.

اومدم با یه متن کوتاه و چندتا عکس از آوش خان :)

اولین فرنی که خورد :)

اینجا براش مو گذاشته بودم :)))

یادتونه وقتی هنوز به دنیا نیومده بود عکس این لباسایی الآن تنش کردیم رو گذاشته بودم؟ :)


نویسنده: ماهی
تاریخ: شنبه 16 اردیبهشت 1396 ساعت: 17:23

یادآوری کردم

گذشته را

بچگی را

خانه ی بزرگ پدربزرگ را

آن کیسه ی برنجی را که مادربزرگ در یکی از اتاق ها به دیوار تکیه داده بود و شده بود تخمه ی ما بچه ها.

من بودم، پسرخاله بود و خواهر مو فرفری اش.

اول پسرخاله شروع به خواندن کرد با بلندگوی خیالی اش و من و موفرفری تخمه خوران، تشویقش کردیم.

و بعد فرفری بلندگو را از دست برادرش گرفت و شروع به خواندن کرد. پسرخاله دست کوچکم را از تخمه پر کرد و با خنده گفت: یه کم دیگه تو باید بخونی.

اما من خجالت می کشیدم. لپ هایم گل انداخت و به این فکر کردم که موفرفری چطور می تواند اینقدر راحت بخواند و برقصد؟

بالخره خواندم.

فقط فرفری به خوردن تخمه ادامه داد!

بلندگوی خیالی را پرت کرده و قصد فرار از اتاق را داشتم که انگشتم لای در ماند. ناخنم سیاه شد. درد داشتم اما گریه نکردم. با بغض قورمه سبزی چرب و خوشمزه ی مادربزرگ را خوردم.

یک بار هم از دیوار باغ رو به روی خانه ی مادربزرگ بالا رفت و با چند خرمالو برگشت. شلوارش خاکی و پاره شده بود.

یادم است در کوچه ی مادربزرگ در خاک و خول برای خودش بازی می کرد. من هم رفتم. خاک بازی کردیم..

یک بار هم خاله زری، با آن روپشتی توری سفید، برایم تور بلندی درست کرد و به موهایم زد. شال سفیدش را هم دور تنم پیچید و شد لباس عروس!

پسرخاله کت و شلوارش واقعی بود، اما لباس عروس من کار دست خاله!

در بازی خاله ها و آبجی ها، شده بودیم عروس و داماد و با خجالت دست هم را گرفتیم و در حیاط راه رفتیم. بقیه هم کل زنان پشتمان آمدند و چیزهایی روی سرمان ریختند. مادربزرگ در حالی که پای دراز کرده اش را می مالید و زیر آفتاب نشسته بود، بلند بلند خندید و زیر لب چیزهایی گفت. پسرخاله قر می داد. خوشحال بود، درست مثل یک داماد واقعی.

بزرگتر که شدیم از هم دور و دورتر شدیم!

هیچ وقت فکرش را نمی کردم روزی برسد که دیگر کنارمان نباشد.

رفت. با حالی بد رفت. شاید سال ها بعد با دیدنش متعجب شوم چرا که مردی جا افتاده خواهد شد.

برای خداحافظی رفتم. همه را به فالوده مهمان کرد و برای من که این روزها از فالوده بدم آمده، دو بستنی خرید و من با بغض یکی را خوردم. پرسیده بود چه بستنی بگیرم؟ و من با خنده گفته بودم: عروسکی. هم عروسکی خرید و هم بستنی مورد علاقه ی خودش رو.

هر چه تلاش کردم تا گریه نکنم نشد. اشک ریختم و بی آن که نگاهش کنم گفتم: مراقب خودت باش.

سنگینی نگاهش را حس کردم و صدایش شنیده شد: دلم تنگ میشه.

تا سر کوچه همراهمان آمد. هیچ نگفتم. بغض داشتم.

دست تکان داد و گفت: گریه نکن دیگه. زنگ میزنم.

دیگر هیچ نگفت.

رفت.

+ پرسیدم: اون جا بستنی عروسکی هست؟


نویسنده: ماهی
تاریخ: جمعه 8 اردیبهشت 1396 ساعت: 20:26

خوب می دانم که گاه آدم ها نیاز به تنهایی دارند. این را هم خوب می دانم که بعضی وقت ها نباید آدم ها را به حال خودشان رها کرد و تنها گذاشت، هرقدر هم که نیاز به تنهایی داشته باشند!!

همه می دانند که ماهی هر وقت دلش گرفته باشد پا به امامزاده صالح می گذارد و ساعت ها در تجریش قدم می زند و قدم می زند و قدم می زند و تا خوب نشود پا به خانه نخواهد گذاشت.

این را به همه گفته ام و پنهان نکرده ام. گفته هایم موجب شد آبجی وسطی امامزاده صالح را انتخاب کند و برای اولین بار تنها به سمت امامزاده برود. البته این را نگفت. بی آن که بگوید کجا می رود از خانه زد بیرون. من هم با همان شیطنت هایم سعی کردم متوجه شوم قصد دارد کجا برود؟؟ اما او با خنده های کش دااااااارش مرا کنجکاوتر کرد. ساعتی بعد صدایش در گوشی پیچید: ماهییییی من بلد نیستم از کجا برم امامزاده. بلند بلند خندیدم و بهش آدرس دادم. بعد هم تند و تند حاضر شدم و رفتم امامزاده. مامان جانمم که قربونش برم کلی خندید و گفت: از دست تو ماهی دیوونهههه. دنباله ی دامنم رو گرفته و براش چرخی زدم و قربان صدقه اش رفتم.

یک ساعت بعد، چادر گل گلی به سر، کنارش نشستم.

گفتم: چادر من قشنگ ترههههه.

با خنده گفت: آخر کار خودتو کردی و پیدام کردی.

من: تقصیر خودته. خودت خودتو لو دادی که کجایی.

به پیشنهاد من پا به رستورانی گذاشتیم که همیشه و همیشه تنها از جلوش رد می شدم و هیچ وقت روم نشده بود تنها برم برای خوردن غذا. راستش تنها که هستم هیچی بهم مزه نمیده. اما امروز وقتش بود. چند روز بود هوس کوفته کرده بودم و امروز بالخره خوردم.

+ من بااااید می رفتم. البته یک ساعت آبجی رو تنها گذاشتم ولی بیشتر نهههه. باید می رفتم و با دیوونه بازی هام می خندوندمش. خوب می دونم این روزا داره غصه ی چه چیزی رو می خوره....براش آرزوی بهترینارو دارم.

+این روزا حالم خوبه. ممنون از همه ی شما مهربونا که به فکرم بودین. خیلی دوستتون دارم.

راستش نمی دونستم چی بنویسم؟!

تصمیم گرفتم از امروز بنویسم. یه روزنوشت خیلی معمولی.


نویسنده: ماهی
تاریخ: شنبه 2 اردیبهشت 1396 ساعت: 22:43
نویسنده: ماهی
تاریخ: سه‌شنبه 29 فروردین 1396 ساعت: 16:05
نویسنده: ماهی
تاریخ: پنج‌شنبه 24 فروردین 1396 ساعت: 19:13

نتیجه ی خونه موندن درست وقتی که بارون میاد و هوا خوبه، میشه ناراحتی و غر زدنای بعدش. در نتیجه برای خیس شدن زیر بارون  و فرار از ناراحتی، آماده شدم. مقصد امامزاده صالح بود. تو راه فقط و فقط لبخند زدم. بدون این که به چیزای ناراحت کننده فکر کنم. به همه خندیدم، حتی به خودم تو شیشه ی قطار.

چشم تو چشم شدن با آدما، شنیدن صداشون، خنده هاشون، شکلک درآوردن برای بچه ها و خنده های از ته دلشون، همه و همه لذت بخش بود و وجودم سرشار از حس خوب شد. حتی له شدن  بین جمعیت مترو هم برام لذت بخش بود و به غر زدنای بقیه می خندیدم. 

چقدر دلم برای انتخاب کردن چادر تنگ شده بود. از بین اون همه چادر باز هم به دنبال چادری با گل های آبی فیروزه ای گشتم و موفق به پیدا کردنش شدم. مثل همیشه. 

دوساعت تو امامزاده نشستم. عجیب بود که این بار اشکی نریختم! با این که این بار دلم از همیشه پرتر بود اما نمیدونم چرا حتی بغض هم نکردم....

بعد هم گشتی تو بازار زدم. 

به دروازه دولت که رسیدم خیلی یهویی از قطار بیرون اومدم و بدون هیچ برنامه ریزی قبلی رفتم دانشگاهمون. به کوچه ی دانشگاه که رسیدم اینقدر شلوغ بوووود و دانشجوها جمع شده بودن که فکر کردم اتفاقی افتاده اما چیزی نبود. صدایی تو اون جمعیت به گوش رسید که با خوشحالی داد میزد: ماهی اومده.

صبا بود. بعد هم مریم و نازنین دیده شدن. چقدر حس خوبی بهم دست داد با دیدنشون. اونقدر که باز هم تپش قلب گرفتم. دکتر میگه هیجان برات خوب نیست. ولی مگه زندگی بدون هیجان میشه؟؟ به نظر من که زندگی همش هیجانه.  

وارد دانشگاه شدم. خانم sh رو دیدم که داشت از بوفه چایی می خرید. بنده هم تو راهرو قایم شدم تا یهویی منو ببینه. خداروشکر چایی ها رو نریخت روم  :)

Sh جان منو برد کلاسشون و از استادشون اجازه گرفت تا به عنوان مهمان سر کلاس باشم. درسشون طراحی فیگور بود. استادشونم استقبال کرد و گفت به شرطی که برامون مدل بشی. بنده هم قبول کردم و براشون فیگورهای مختلف گرفتم. خشک شدم بس که مث مجسمه بی حرکت  نشستم و ایستادم. آخراش استادشون بسی روش زیاد شده بود و فیگورای سخت میداد بهم. 

خانم sh عاشق شده  :)

+ سمیرای مهربونم، اگه دوست داری حتما اون کاری رو که گفتی انجام بده. من خیلی خوشحال میشماااااا.

+ دوستای مهربونم شرمنده به خاطر این که کم بهتون سر میزنم.

دوستون دارم. 



نویسنده: ماهی
تاریخ: دوشنبه 21 فروردین 1396 ساعت: 11:03

روز مرد رو به آقایون عزیز وبلاگی تبریک میگم.

مخصوصا به بابای مهربون و دلسوزم، جناب میفروش عزیز. 

دوست داشتم متن قشنگی بنویسم ولی اندکی تنبلی کردم. 

دوستون دارم. 

+عه فکر کنم یه روز زودتر تبریک گفتم :))))


نویسنده: ماهی
تاریخ: یکشنبه 20 فروردین 1396 ساعت: 20:31

تمام شب را بیدار بوده

و حال تازه فهمیده ام که وجودش سرشار از نگرانی بوده و هست. 

مادر است دیگر...

امروز بعد از مدت ها متروسواری کردم. هرچند مسیر طولانی نبود اما با دیدن مردم خوشحال شدم. 

مامان زودتر رسیده بود،  با کلی کتاب و کیف نو، به انتظار من روی صندلی بیمارستان نشسته بود. و باز هم یک دکتر دیگر. چهره اش سرشار از آرامش بود. مردی مهربان و دلسوز. 

خداروشکر بهترم. بهترم خواهم شد. فقط مانده چند آزمایش دیگر و سی تی اسکن که امروز شانس آوردم و افتاد به یه روز دیگه. کی گفته من از آمپول می ترسم؟؟ کی گفته از رفتن تو اون تونل وحشتا که اسمشو گذاشتن سی تی اسکن، می ترسم؟؟ :)))

دوستون دارم


   1       2       3       4       5       ...       19   
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

تعداد بازدیدکنندگان : 56802
RSS