X
تبلیغات
رایتل

ماهی سیاه کوچولو

به سراغ من اگرمی آیید، نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من

درباره من
لطفا با خنده ی کش داااااااااااااااااااااار وارد شوید :))))) لبخند هم کافیست :) حتی بی لبخند، اما بدون اخم!!
آرشیو

نویسنده: ماهی
تاریخ: یکشنبه 26 شهریور 1396 ساعت: 16:31

در ذهن یادآوری کردم همه ی آن روزایی را که تنها پا به مخفی گاهم گذاشته و با هرقدم، قطره اشکی گونه هایم را خیس می کرد.

این بار چشمانم اجازه ی بارانی شدن نداشتند. فقط و فقط لبانم به خنده باز می شد.

چادر گل دار آبی فیروزه ای را پیدا نکردم و با خنده ای کش داااار چادری با گل های رنگارنگ سر کرده و با خجالتی که در چشمانم موج میزد، نگاهش کردم.

حرف های مرد میوه فروش، که در نزدیکی مخفی گاهم بود، موجب خنده ی هردویمان شد. اول با پرسیدن ساعت شروع شد و بعد سوال های دیگر. و چه شیرین بود آرزویی که برای خوشبختی مان کرد. غمی که در چشمان مرد موج میزد، به گلویم چنگ انداخت اما خندیدیم.

همه ی آن دقایقی که دفترچه ی کوچکش را ورق می زدم و در دل می خواندم نوشته هایش را، بغض داشتم و چه سخت بود ابر چشمانم را کنار زدن، بی آن که بفهمد.

همه چیز رنگ و بوی دیگری داشت..امامزاده انگار مثل همیشه نبود، فالوده بستنی طعم دیگری داشت و با همه ی فالوده بستنی هایی که تا به حال خوردم فرق داشت. حتی قلبم هم مثل همیشه نمی تپید.

فقط و فقط تا آمدن قطار بعدی فرصت داشتیم..برای حرف زدن، نگاه هایی سرشار از دوست داشتن...

وچه زود تمام شد روزی که مدت ها انتظارش را کشیدیم..


نویسنده: ماهی
تاریخ: شنبه 18 شهریور 1396 ساعت: 23:37

قلب هامان تندتر از همیشه میزد

دیگر تنها پا به مزرعه نخواهم گذاشت. همیشه و همیشه کنارم است. دست در دست هم تا مزرعه دویدیم

بازهم با لبخندی پر از عشق، محو تماشایش شدم. دست به زیر چانه گذاشته و فقط و فقط نگاهش کردم. هر لحظه شعله های آتش بیشتر می شد و ما خندان تر.

همه ی بغضم که بی شک دلیلش دلتنگی بود، یک جا ترکید. این بار در تنهایی خود نگریستم. سر به روی شانه اش گذاشتم. آغوشش امن ترین است برایم. آغوشی پر از عشق، دوست داشتن، مهربانی...

و چه شیرین بود، آوازی که در گوشم خواند

" اون نگات قلب منو باز به زنجیر کشید

نفس صبح رو این شب دلگیر کشید

من که تسلیم توام دفتر عشقو نبند

مثل مهتاب بتاب مثل خورشید بخند.. "

پلک های هر دویمان سنگین شد....برای اولین بار آرام به خواب رفتم.

نمی دانم نام آن پرنده چه بود که آنقدر زیبا می خواند و ما را از طلوع خورشید و شروع دلتنگی هامان با خبر کرد.

و چه شیرین بود غرق در چشمان هم شدن..

خواستم با فریادی بلند، موجب توقف زمان شوم! اما توان جنگیدن نداشتم و تسلیم شدم.

باز هم زمان ترک مزرعه فرارسید...

یک خاطره ی خوب دیگر را در مزرعه مان ثبت کردیم.


نویسنده: ماهی
تاریخ: چهارشنبه 8 شهریور 1396 ساعت: 19:44

لحظه ای خنده از لبانم محو نشد!

همه ی راه را دویدم.

با نزدیک شدنم، قلبم تند تر شروع به تپیدن کرد.

این بار باید زودتر می رسیدم و کاپ کیک های خودم پز را در آن ظرف گل داری که ننه برسومه تقدیمم کرد، می چیدم. باید فضای کلبه را آن طور که باید، می کردم. مترسک را خوشحال کرده و این بار آه و ناله نمی کردم و در گوشش دلتنگی و دوری را فریاد نمی زدم.

ننه برسومه...همه ی راه را به این فکر کردم که به ننه برسومه چه بگویم؟!

چند کاپ کیک گردویی در ظرفی با گل های آبی فیروزه ای چیدم و با خنده ای کش دااااار و لپ های گل انداخته، پا به مزرعه اش گذاشتم. از بین موردهای بلند گذشتم و به کلبه ی کوچکش رسیدم. مثل همیشه در کلبه باز است! نمی دانم چطور حس می کند آمدنم را!! قبل از آن که صدایش بزنم، آواز دلنشینش، شور و حال عجیبی به مزرعه اش بخشید:

" هرگز نمی شد باورم این برف پیری بر سرم سنگین نشیند چنین

من بودم و دل بود و می، آواز من آواز نی، هر گوشه میزد طنین

اکنون منم حیران زعمر رفته سرگردان ای خدای من

با این تن خسته هزاران ناله بنشسته در صدای من

ای عشق نافرجام من رفتی کجا ای آرزوی خام من رفتی کجا

آن دوره آشفتگی های تو کو ای عمر ناآرام من رفتی کجا..."

: بیا تو.

شوکه شدم! متوجه حضورم شده بود. با خنده ای کش دار وارد شدم. چهره اش را در آینه دیدم. در حال بافتن موهای چون برف سپیدش بود.

در چشمانم خیره شد و از آن خنده های معنی دار کرد.

: از برقی که تو این چشمای درشت و مشکیت می بینم، می تونم حدس بزنم چی تو دلته!

خنده ام گرفت و حس کردم لپ هایم چون لبو سرخ شده اند.

بافت موهایش را که با رسیدنم خراب کرده بودم را از نو شروع کردم و برایش بستم. بعد از بوسیدنش به سمت مزرعه ی خود رفتم. و تا به کلبه برسم به این فکر کردم که چقدر چشمان ننه برسومه شبیه چشم های من است! هر بار غرق در چشمانش می شوم، انگار که پا به دوران پیری خود گذاشته ام!

و شاید چشمان من هم، برایش تداعی کننده ی جوانیش است..

پشت پنجره نشستم. دلم خواست آمدنش را تماشا کنم و پلک نزنم.

اشک های لعنتی مانع دیدنم شدند...شیرین است ترکیب خنده و گریه!

هیچ نگفتم. دلم خواست در سکوت به آغوشش روم. چشمانم را ببندم و هیچ نگویم. فقط و فقط وجودش را حس کنم. و چه شیرین بود..

کنار آتش نشستن با او...خوردن چای آتشی و شیرینی های گردویی و شنیدن حرف های شیرینش.

ثبت کردم نگاهش را، صدایش را، گرمای آغوشش را.

همیشه و همیشه لحظات خوب، زودتر از آن چه که باید، می گذرند!

دلم خواست زمان را متوقف کنم، چرا که حسود است!!!

دوستت دارم را آرام در گوشش زمزمه کردم و چشم بر زمین دوختم تا متوجه بارانی شدن چشمانم نشود.


نویسنده: ماهی
تاریخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 16:11

" فقط و فقط برای دخترانگی کردن هایتان است

عصرها، با عشق برای خود چای دم کرده و یا قهوه درست کنید "

روز دخترامسال، با خنده ای کش داااار، در حالی که چشمانش خستگی را فریاد می زدند و برقی خاص و دلنشینی درشان بود، سه جعبه از زیر چادرش بیرون آورد و سه فنجان تقدیم سه دخترش کرد + توصیه های بالا.

گاه باید دخترانگی هایمان را غرق در فنجان هایمان کنیم!

گوش کردم به آن چه که مادر گفت. موهایم را شانه زده و بافتم. از آن چای های ایرانی که نمیدانم چرا مرا به یاد ننه برسومه می اندازد، دم کرده و تا دم بکشد با چشمان بسته به آهنگ دل دیوانه ی ویگن گوش دادم و به این فکر کردم که چقدر زندگی با 

" عشق " شیرین تر می شود!

این هم از دخترانگی های دو خواهر:



مثل خودم که همش با چشمای بسته برا خودم میرم اینور اونور، فنجونمم هر دو چشمش بسته اس و شاید داره تو خیالاتش پرسه میزنه!!!

فنجون چشمک زن هم برای آبجی وسطیه.

+ من عکاس خوب و حرفه ای محسوب نمیشم و فقط گاااااهی لنز دوربینم رو، رو به زیبایی ها و حتی گاهی زشتی های اطرافم می گیرم و ثبت می کنم خیلی چیزارو. ولی به همه ی عکاسای خوبمون، امروز که روز جهانی عکاسی هست رو تبریک میگم.



نویسنده: ماهی
تاریخ: سه‌شنبه 24 مرداد 1396 ساعت: 19:51
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

نویسنده: ماهی
تاریخ: شنبه 21 مرداد 1396 ساعت: 16:47

+ خیلی قشنگه!

- چی؟؟!

+ تو رویا بودن.

- خوبه که می تونی ساعت ها تو رویاهات پرسه بزنی.

+ میدونی چه؟ بعضی وقتا اونقدر غرق در خیالاتم میشم، که موجب ترس اطرافیان میشم!

- میدونم. حتی منم که بیشتر از هرکس دیگه ای از درونت باخبرم، گاهی ازت می ترسم!

+ جدی؟؟!

- اوهوم. خب چون تو، منی!

عزیزای دلم سلام. همین اول بگم که همیشه به یاد شما مهربونای دوست داشتنی هستم و همیشه و همیشه برای آرامش و همیشه خندون بودنتون، دعا می کنم.

+همیشه دوست داشتم و دارم، تو هر کاری بهترین باشم! واقعا هم تا به امروز تلاشم رو برای بهترین بودن کردم. تو خیلی از کارها هم موفق شدم. مثلا تونستم برای کاروزیم، بهترین تابلوی شاهنامه رو تحویل بدم و با دست زدن هم دانشگاهیا و سر تکون دادنای اساتید به نشونه ی خوب بودن، همه ی خستگیم در بره و یه خنده ی کش دار تحویل همه بدم. آره. من اون روز به کمک

 " زال و رودابه " موفق شدم از بهترین بودنم لذت ببرم.

یا مثلا تو شاد کردن آدما، حتی غریبه ها، به جرئت می تونم بگم که بهترینم!

تا به امروز از پس خیلی کارا براومدم، ولی فکر کنم که هنوز تو یه کاری موفق به بهترین بودن نشدم! من شک دارم به این که دختری کردنم برای مامان بابام، بهترین بوده...

نمیگم دختر بدیم...نه. فقط بعضی وقتا چشممو رو بعضی چیزا می بندم و فقط سکوت می کنم.

+ برای تولد آبجی وسطی که چند روز دیگس، کلی نقشه کشیدم و می خوام غافلگیرش کنم. نه فقط اونو. بقیه رو هم غافلگیر خواهم کرد و قطعا یه شب به یادموندنی خواهد شد. می خواستم هدیه ای که به آبجی میدم، به یادموندنی باشه و همیشه براش بمونه. برای همین تصمیم گرفتم امسالم خودم براش هدیه درست کنم. یه کتاب براش طراحی کردم که جلدش، یکی از عکسای خودشه که تو زمستون بین کلی برف ازش گرفتم. بعدم آلبوم بچگی ها و قدیمو از کمد بیرون آوردن و از خیلی عکسای بچگی مون برای تصویر سازی صفحه های اول کتاب، استفاده کردم. یه چیزایی هم براش نوشتم. می خوام 100 تا برگه ی کتاب خالی و سفید باشه، تا بعضی وقتا دل نوشته هاش رو بنویسه. فردا قراره برم کتابو چاپ کنم.

برای بقیه هم هدیه های کوچولو و ناقابلی گرفتم.

+ بعضی وقتا با دیدنش یه واااااای کش دااااااار میگم و بعدم دستمو میذارم رو قلبم که تند و تند از ترس میزنه! بعدم که به خودم میام، غش می کنم از خنده. گردالی کوچولو رو میگم. دیشب بعد از شست ظرفا از آشپزخونه که اومدم بیرون، یه موجود کوچولو رو که لباس کفشدوزکی تنش بود و گوشه ی پذیرایی، رو به باد کولر خوابیده بود رو از زیر چشم دیدم و برای یه لحظه اصلا نفهمیدم کیه و از کجا اومده و خودم کیم حتی؟؟؟!!!!

گاهی اینجوری میشم و موجب خنده ی اهل خونه.

واقعا این کفشدوزک کوچولو یهویی از کجا اومد خونمون و داره باهامون زندگی می کنه؟؟!!!!

+ چشما رو بستن و به دوست داشتن و دوست داشته شدن فکر کردن، اونقدر شیرینه که دلم نمی خواد چشمامو باز کنم!


نویسنده: ماهی
تاریخ: پنج‌شنبه 12 مرداد 1396 ساعت: 22:23
نویسنده: ماهی
تاریخ: دوشنبه 2 مرداد 1396 ساعت: 15:55

" د " مثل دوست داشتن

" د " مثل دریا

" د " مثل دختر.

دختر شاید چون ماهی کوچکی باشد، که در میان امواج پر درد دریا، دست و پا می زند!

سخت است برایم دختر بودن را بر زبان آوردن.

شاید دخترانگی کردن هایم چون دیگر دختران نباشد!

خود را با زدن لاک های رنگی رنگی و انتظار برای خشک شدنشان سرگرم نمی کنم.

کفش هایم تق تق صدا نمی دهند.

اما مانند خیلی های دیگر، موهای مشکیم تا روی کمرم می آیند...گاه موهایم را شانه می زنم، لبانم را قرمز می کنم، دست به چین های دامنم زده و می چرخم و می چرخم و می چرخم. آنقدر می چرخم که سرم گیج می رود و تلو تلو می خورم! و بعد انگار پا به دنیایی دیگر گذاشته ام. دنیایی به رنگ آبی، دنیایی که در آن به معنای واقعی آرامش پی خواهی برد. دنیایی به شیرینی دوست داشتن و دوست داشه شدن! دنیایی که در آن تنهایی بی معنیست. آن جا، کسی تو را آنقدرررر محکم در آغوش خود می فشارد که حس می کنی از وجود خود کنده شده و پا به درون او گذاشته ای! حس عجیبیست.

گاه که دنیای واقعی تیره و تار می شود، شروع می کنم به چرخیدن و بعد پا به همچبن دنیای پرستاره ای می گذارم و خود را گم می کنم در آغوشی گرم!

آری. می شود دست به چین های کمر زد و آنقدرررررر چرخید تا میان تلو تلو خوردن هایمان، خود را وسط دنیایی از جنس خودمان بیابیم.

با ارزش ترین دارایی ام، دنیای پس از چرخش هاست!

" د " مثل دنیای پس از چرخش ها   :)

+ روز دختر مبارک.


نویسنده: ماهی
تاریخ: شنبه 31 تیر 1396 ساعت: 19:32

+ عزیزای دلم سلام. حالتون خوبه؟؟

خداروهزاااارمرتبه شکر من حالم خیلی بهتره و به خاطر داشتن دوستان خوب و مهربونی چون شما، خداروشکر می کنم.

امروز رفتم شرکتی که تو پست قبل گفتم. مدیرش یه خانم مهربون بود و خوش اخلاق. فرم پر کردم و بعد هم ازم تست گرفت. یه لوگوی ساده رو داد و من تو کرل اجرا کردم. گفت که یه طراح آقا دارن ولی چون این آقا اندکی بی دقته، می خوان که یه خانم هم کنارش کار کنه. وقتایی هم که ایشون تو چاپ خونه هستن، طراح دوم پشت سیستم باشه و کارارو راه بندازه.

ازم راضی بودن و گفتن تا دوروز دیگه بهشون خبر بدم که اگه خواستم مشغول به کار بشم، برام یه لوگوی دیگه هم ایمیل کنن و من انجام بدم. ( تست دوم )

خیلی دوست دارم برم چون:

1- مربوط به رشتمه

2- محیطش خیلی خوبه. راستش هرجا که می رفتم با ناراحتی برمی گشتم. چون حرفایی می شنیدم که اعصابم به هم می ریخت. جامعه خیلی بد شده و نمیشه هرجایی رفت..

+ ولی مامان حرف دکتر رو برام یادآوری کرد و گفت: نباید سمت کارای پراسترس بری و...

نمیدونم چی کار کنم. اگه بگم قول میدم استرس نداشته بشم، دروغ گفتم...


نویسنده: ماهی
تاریخ: پنج‌شنبه 29 تیر 1396 ساعت: 23:58
نویسنده: ماهی
تاریخ: پنج‌شنبه 22 تیر 1396 ساعت: 23:39

با همه ی خستگی که در بند بند وجودم حس می شد، دلم نیامد بنشینم و آن زن ایستاده به خواب رفته و تکیه اش به میله ی مترو باشد.

اما ترجیح داد بایستد و من بنشینم. به چشمانم اشاره کرد و مرا خسته تر از خود دانست. کیف سنگینش را روی پایم گذاشتم. شانه اش را به درد آورده بود انگار.

با لبخندی که چهره اش را تو دل برو تر کرد گفت: همین که گفتی، خودش کلیه و انگار که ما ایستاده ها نشستیم! دلش پر بود از خیلی آدم های خودخواه. آنقدر گفت و گفت و گفت، که حس کردم خالی شد. درست مثل بادکنکی که نخش را باز می کنی و آرام آرام خالی می شود و گوشه ای می افتد.

خستگی ام در رفت با همان چند دقیقه نشستن. دلم خواست پاهای او هم با نشستن، اندکی جان بگیرند. دعاهایش را دوست داشتم. این روزها خیلی زیااااد به دعا نیاز دارم.

برای اولین بار، چند دقیقه دیر رسیدم سر قرارم با دخترخاله جان. برای تست صدا و پر کردن فرم همراهش رفتم. اونقدر گفتیم و خندیدیم که صدای دخترخاله گرفت و درنمیومد. با کلی استرس وارد اتاق شد و بنده پشت در بسته منتظرش نشستم. به نظر نسبت به صداهای دیگه، خیلی خوب نبود. اما تمام تلاشم رو کردم تا ناراحت نشه. از خودم گفتم...از کارایی که فکر می کردم تو انجامشون بااستعداد ترینم اما نبودم و خیلی وقتا، خیلی ها بدجوری کوبوندنم، اما ناامید نشدم و از نو شروع کردم.

بعد هم بردمش امامزاده صالح و باز هم من چادری با گل های آبی رنگ سر کردم و بعد از گرفتن سلفی برای خاله ها، رفتیم زیارت.

خوشمزه ی امروز رو خاله جونم برام فرستاد. کتلت خوشمزه لقمه گرفته و داده بود به دخترخاله موفرفری تا برام بیاره. خیییییییلییییییییی بهم چسبید و کلی تشکر کردم از خاله جونم.

از دخترخاله ی موفرفری و بامزه ام جدا شدم و نخود نخود هر که رود خانه ی خود.

تو راهروی مترو دلم خواست با چشمای بسته راه برم. خیلی وقتا دوست دارم با چشمای بسته راه برم تا بتونم یه کوچولوووو نابیناها رو درک کنم.

صدای شیرین یه دختربچه که گفت:  " خانوم خوشگلههه چشماتو واااا کن " ، موجب شد چشممو باز کنم و به طرف صدا برگردم. دوتا دختربچه ی کوچولو و ناز و شیرین زبون با خنده ی شیرین و کش داااااااار داشتن نگاهم می کردن و وقتی به طرفشون برگشتم خنده اشون شدت گرفت.

همیشه غصه می خورم برای بچه های کار. هیچ چیزی برای فروش نداشتن و همه ی آدامس هاشون رو فروخته بودن. بوسیدمشون و گفتم: تا به امروز، دخترای زیبا و دوست داشتنی مثل شما ندیده بودم و شما از فرشته ها هم حتی زیباترین.

برق چشمای قشنگشون خیلی بیشتر شد و خنده هاشون کش داااارتر.

+ دیشب با دوست عزیزی درباره ی قدیما و پدربزرگ و مادربزرگم صحبت کردم. شب اومدن به خوابم. خواب خیلی خوبی بود. درست مثل همون وقتا دورهم جمع شده بودیم و از آبگوشت خوشمزه ی بابابزرگ پز می خوردیم. کلی هم خرمای خوشمزه از دست پدربزرگم گرفتم.

+ دو کیلوی دیگه هم کم کردم. شدم 43! خاله ها با دیدنم تعجب کردن. اما من باز هم بحثو عوض کردم.

+ این روزا تلگرام و اینا نمیرم. امروز دایی زنگ زد و سراغمو از مامان گرفت. گفت ماهی جاش خالیه تو گروه. چند وقته دایی ها رو ندیدم و دلتنگشونم.

+ به حرف دکتر گوش دادم و عینک سیاه رو از چشمم برداشتم. دارم سعی می کنم موتور مغزمم خاموش کنم.

+ آوش خان خیلی خیلی زیاد بهم وابسته شده و این خیلی شیرینه. شیرینه وقتی سر کوچولوشو رو شونم حس می کنم، دستای کوچولوش رو که رو صورتم می کشه حس می کنم. این آقا یه شهربازی مخصوصم به اسم ماهی داره. هم تاب میشم براش، هم سرسره و هم چرخ و فلک.


نویسنده: ماهی
تاریخ: یکشنبه 18 تیر 1396 ساعت: 23:08

" پنج شنبه "

همیشه و همیشه، قبل از آن که آدم ها دهان باز کنند و بعضی چیزها را در گوشت فریاد بزنند، خود متوجه می شوی. خیلی قبل تر می فهمی هر آنچه را که در تو ظاهر شده. حتی از کوچک ترین تغییرها، اول از همه خود باخبر می شوی، نه دوست و آشنا و همسایه و فامیل و مسافران خسته و رنگ پریده ی مترو!

آری. این روزها حتی غریبه ها به خود اجازه می دهند درباره ی آن چه که هیچ نمی دانند، حرف بزنند، نظر دهند و سرزنشت کنند!! و این عجیب است برایم. عجیب و کمی ناراحت کننده! عجیب، و کمی ناراحت کننده و تلخ!!!

اگر غریبه های عزیز اجازه می دادند، پنج شنبه ام شیرین ترین می شد! اگر اجازه می دادند، روزم خالی از غم می شد. افسوس که حق داشتن یک روز خوب را، با بی رحمی از من گرفتند!! و من چرا سکوت کردم؟؟ نمیدانم!! چرا هر لحظه لبخندم پررنگ تر می شد و چشمان سنگینم بسته تر، باز هم نمیدانم!

مثل همیشه خیلی زود به خود انرژی تزریق کردم. نباید خانم sh و سارا، مرا با آن حال و گلوی پربغض می دیدند. مثل همیشه سرساعت رسیدم جای همیشگی و از دیر رسیدن sh حرص خوردم. 

فکر نمی کردم آنقدر سبک شده باشم که بتواند مرا از زمین بلند کند و بچرخاند!!! من هم نتوانم جلوی خنده ام را بگیرم و از خجالت جلوی چشمان مردم چشمانم را محکم ببندم و چند مشت به بازوهایش بزنم، تا شاید مرا از هوا روی زمین بگذارد. این دختر دیوانه است! یک دیوانه ی واقعی که گاهی آنقدر حرصت را درمی آورد که دلت می خواهد موهایش را بکشی.

تا به مقصد و قرارمان با سارا برسیم، آنقدر گفتیم و خندیدیم که به خیال عده ای، بی غم ترین آدمیان روی زمینیم!!! که ای کاش اینطور و بود خیالشان واقعیت داشت.

در حال نقشه کشیدن برای ترساندن سارا بودیم، غافل از این که او نقشه ی بهتری برایمان کشیده.

یک دور هم سارا منو از زمین بلند کرد و چرخوند و دوباره جیغم دراومد که نکنید دیوونه هاااا جلو مردم زشتههههه.

زیر سایه بان های قرمز کنار خیابان نشستیم تا پیتزاها آماده بشن. بین خندیدن هایمان، دست در کیف هاشان کرده و هر کدام پاکتی زیبا تقدیمم کردند و تولدم را تبریک گفتند. تصمیم داشتند روز تولدم غافلگیرم کنند ولی به ماه رمضان خورد و نشد. منو شرمنده کردن زیااااد.

بعد از پیتزا رفتیم دربند. اونقدر گفتیم و خندیدیم و خانم SH ازمون عکس گرفت.

از اوضاع سارا پرسیدم. رابطه اش با محمد بد نیست اما کارهای مادر محمد موجب ناراحتیش میشه. از مراسم عقد گفت و با دیدن فیلم رقص محمد، کلیییییی خندیدیم. عروسی رو تو باغ خودشون می گیرن ولی هنوز زمانش معلوم نیست. و این که خیلی دوست دارم تو عروسیش باشم. اما باغشون تو لواسونه و راه دوره. و این که تو مراسمای مختلط، اندکی معذب میشم. ولی بهترین دوستمه و باااااید هرجور شده اون شب کنارش باشم.

از الآنم باید به فکر یه لباس پوشیده و مناسب باشم برای عروسی سارای نازنینم.

خلاصه پنج شنبه رو از صبح تا شب با دوستای مهربونم بودم. بعد هم با کلی لواشک رفتم خونه ی آبجی بزرگه و شام اونجا بودیم. کلی هم از دیوونه بازی های خودمو دوستای دیوونم گفتم و خندوندمشون.

خداروشکر می کنم که آدمای خوبی رو سر راهم قرار میده. دوستای خوبی دارم. دوستانی که بی منت محبت می کنن و در سخت ترین شرایط کنارمن و تنهام نمیذارن. روز قشنگی رو برام ساختن. یه روز پر از خنده، شادی، مهربونی.

راستش نمی خواستم برم. می ترسیدم شلوغی مترو حالمو بد کنه. ولی هم اونا دلتنگم بودن و هم من.

" امروز "

+ دفترچه بیمه ام خیلی زود پر شد و هیچ برگه ای نموند. امروز رفتم برای عوض کردنش. تو اتوبوس حالم بد شد. درست مثل عید!! اما نه به اون شدت. به سختی نفس کشیدم. چندبار خواستم شماره ی آبجی رو بگیرم ولی کار درستی نبود. نگران کردنش هیچ فایده ای نداشت. چند دقیقه ی اولش سخت بود، اما تونستم تحمل کنم. درد رو تونستم تحمل کنم اما نگاه های آزاردهنده ی مردم رو نه...نتونستم.

بعد از انجام کارای بیمه رفتم اون جایی که یه نفر رو برای کار می خواستن. اما انگار قسمت نبود..خیلی زود استخدام کرده بودن! بدون این که چیزی بگم، با لبخند با دختر جوان، با روپوش سفیدی که بر تن داشت، نگاه کردم. در دل گفتم که شاید اون خیلی بیشتر از من به این کار نیاز داشت، و بعد از دقایقی خیره شدن به نحوه ی کار کردنش، رفتم.

+ هم چنان استرس مسابقه رو دارم و هنوز نتایج نیومده.

+ عشق من، آوش آقای ناااز و جیگر و عسلممممم، به غیر از دوتا دندون پایینش، یه دندون دیگه هم از بالا درآورده. امروز که رفتم خونشون، در خونه که باز شد، دیدم آوش خان وسط خونه نشسته و در حال گریه کردنه. منم پریدم جلوش گفتم: سلاااام عشقققق خالههههه. و این شروع خنده های قشنگ و کش داااااارش شد. اونقدر بلند بلند خندیدی که ضعف کرد و افتاد.

+ سی تیر خیلی قشنگه. پر از گل و گیاه. امروز کلی قدم زدم و کیف کردم.

+ آخیییششششش چقده حرف زدمااااا. چند وقت بود حرف نزده بودم

دوستون دارم


نویسنده: ماهی
تاریخ: دوشنبه 5 تیر 1396 ساعت: 23:15

مثل هر سال صبح عید، با ظرفی پر از کله پاچه، پا به خانه گذاشت. نشستم و فقط و فقط نگاه کردم. به سفره ی گل داری که پهن شد. به نان سنگکی که پدر روی سفره گذاشت. به مادر، که شروع به کشیدن و صدا کردن دخترانش کرد.

+ عزیزای دلم سلاااااام. حالتون خوبه؟ نماز و روزه هاتون قبول باشه و عیدتون هم مباااااااارک.

باید اعتراف کنم که تو خوندن درس، اندکی تنبلی می کنم ولییییییی چند روزه که خیییلیییی سخت مشغول طراحی یه کار جدیدم که امیدوارم داورای عزیز خوششون بیاد. نفر اول جایزه ی خیلی خوبی داره.

+ گردالی جان هم که این روزا خیلی شیطونی می کنه. دلم می خواد درسته قورتش بدم.

+ سمیرای عزیزم امکان نظر دادن نیست توی وبلاگت. به یادتم نازنینم.

+ ممنون از همه ی شما عزیزانی که به یادمین و با این که بی معرفت شدم، باز هم بهم سر می زنید.

دوستون دارم


نویسنده: ماهی
تاریخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 23:27

آنقدر نیست که کلافه شده ام!

نمیدانم بودنش عادت است یا...یا آن چیزی که فقط و فقط خود می دانم و درون سینه ام پنهانش کرده ام! قطعا همان است. همانی که ضربان قلبم را تندتر از همیشه می کند. آرامش می بخشد به همه ی وجودم. و نه فقط لبانم، بلکه همه ی صورتم، پر می شود از خنده!

حالا نیست! من ماندم و افکاری که هجوم آورده اند.

اگر برایش اتفاقی افتاده باشد؟ اگر رفته باشد برای همیشه، بی آن که بگوید؟؟ اگر باز هم مثل آن شب، موجب ناراحتی و دل شکستگی اش شده باشم؟؟ اگر دیگر نیاید؟ و هزااااااران اگر و افکار دیگر!

اگر جرئت داشتم، گوشی را به گوشم چسبانده و بعد از شنیدن چند بوق، فقط و فقط به صدایش گوش می دادم، بی آن که هیچ چیز بگویم! نفسم را هم حبس می کردم! اما من جرئت این کار را ندارم!!!

و باز هم مثل این همه شبی که گذشت، هر شب بر در خانه اش می کوبم. مثل همیشه در خانه اش باز است به رویم اما خالی از اوست!

شاید تنها کسی که می تواند مرا از او باخبر کند، ننه برسومه باشد. شاید مثل آن دفعه، دلش خواسته به مزرعه ام سر بزند و به یاد آن روز، بادبادک هوا کند!

باید بروم. شاید آن جا باشد...

و اگر نباشد، همان جا خواهم ماند. شاید آغوش ننه برسومه آرامش بخشد به جانم...


نویسنده: ماهی
تاریخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 16:28
نویسنده: ماهی
تاریخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 22:22

سرما را حس می کنم. هیچ جوره گرم نخواهم شد!

درونم شعله ور است،

اما سردم!

یخ زده ام!!

دلم می خواهد خود را در گرمای وجودش، آتش زنم! شعله های یخی را از وجودم آب کنم!

بی آن که پا به خانه ی افکارم بگذارم، با چشمان بسته سمتش روم. خود را در آغوشش گم کنم. به آغوشش پناه ببرم و فقط و فقط گرمای وجودش را حس کنم و هیچ نگویم!

سکوت باشد و سکوت باشد و سکوت..


نویسنده: ماهی
تاریخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 21:30


آخه یه دونه مروارید کوووچووولووووو، چه جوری می تونه به تنهایی اینقدر محکم گاز بگیره؟؟!!!

با همین یه دونه دندون، جییییییغ خاله ماهی رو درآورد و بعد از گفتن یه عه کش دااااار و زیرچشمی نگاه کردن، شروع کرد به خندیدن.

هی ماچش کردم هی خندید. هی قربون صدقه اش رفتم هی ذوق کرد. هی چلوندمش هی قهقه زد.

و درآخر هردو خسته و کوفته، در حالی که نفس نفس می زدیم، پهن زمین شدیم. و اون هم چنان می خندید و زیرچشمی به خاله ماهی نگاه می کرد.

رو خاله ماهیش تمرین کرد و موفق به گرفتن اولین گاز شد. اونم با یه دونه دندون!


نویسنده: ماهی
تاریخ: یکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 23:07

اولین مروارید داره برق میزنه و ما رو به گاز گرفتن تهدید می کنه.

آش دندونی آوش خان، شنبه پخته شد و پخش کردنش با خاله ماهی بود. همسایه های عزیز و مهربونمون هم با دیدن تزئین آش، خیلی کش دااااار خندیدن و ماهی رو در آغوش  کشیدن.

+ دوستای نازنینم سلام. اول بگم که خییییییلییییی زیااااد دوستون دارم. متاسفانه مدتی که نبودم به دلایلی که میدونید، خیلی از دوستان ناراحت شدن و پیغام گذاشتن. گله کردن که چرا بهشون سر نمیزنم.

عده ای هم بی منت مهربونی کردن و هر روز و هرشب جویای حالم شدن. برای خوب شدنم با حرفای خوبشون کمکم کردن. تکرار می کنم: برای خوب شدن حال روحی ماهی، خیلی از شما عزیزان تلاش کردین و من بی نهایت ازتون سپاس گذارم.

 اندکی هم ناراحت شدم به خاطر درک نکردن یه عده و بعضی حرفا که بدجوری موجب دل شکستگیم شد.

+عزیزای دلم، نماز و روزه هاتون قبول باشه. متاسفانه امسال اجازه ی روزه گرفتن ندارم.

التماس دعای زیااااد  :)


نویسنده: ماهی
تاریخ: یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 ساعت: 10:29

چشم می چرخانم. خبری از مرد گل فروش نیست. نگاهی به فلوت می اندازم و تصویر آن روز من و ریحون، پشت پرده ی چشمانم نمایان می شود. مرد برگه ای را جلوی صورتم گرفته و می گوید: حتما غذاهاش رو امتحان کن خانم زیبا. می گویم کوفته هایش که طعم خوبی ندارد. چشمانش را می بندد و طوری از کوکوسبزی هایش تعریف می کند که آدم هوس می کند. در آخر هم انگشت اشاره اش را به سمتی گرفته و رستوران خودش را نشانم می دهد. برایم عجیب بود که از غذاهای فلوت تعریف می کرد نه رستوران خودش. برایم روز خوبی را آرزو کرده و بعد از تکان دادن دست می رود. دلم می سوزد برای خرگوش هایی که مرد برای فروششان تلاش می کند.

همیشه و همیشه دلم می خواهد خیلی زود سر قرارهایم برسم. منتظر عزیزان بودن برایم شیرین است و لذت بخش. مخصوصا اگر آن عزی،ز شخصی باشد که برای اولین بار بعد از چند سال قرار است به چشمانش خیره شوی، دستانش را لمس کنی و در آغوش خود بفشاری اش. انگار که بارها و بارها دیده بودمش. حتی احساس کردم از من به من نزدیک تر است!

همان اول هدیه های خوب و باارزشی تقدیمم کرد که از طرف دوست مشترک مان بود. خنده هایم تمامی نداشت.

هر دو بین آن همه چادر چشم چرخانده و اندکی در محوطه ی امامزاده زیر آفتاب ایستادیم. گفتیم و گفتیم و گفتیم. شروع به باز کردن هدایای خودش کردم. خنده هایم هر لحظه کش دااااار تر می شود. دو سیب خوشزه ی زرد از کیفش بیرون می آورد شروع به گاز زدن می کنیم. حرف هایمان تمامی ندارد، خنده هایمان...

از خانم عکاس خارجی خواهش می کنیم عکسی زیبا در محوطه ازمان بگیرد.

تعریف غذاهای رستورانی را می کند و مرا به کوفته های خوشمزه اش مهمان می کند. خنده هایمان تمامی ندارد.

دلم می خواست آن روز تمام نشود. دلم می خواست می توانستم به دیدار دوست مشترک مان هم می رفتم. دلم می خواست خیلی بلند به همه بگویم: من خوشبختم. خوشبختم که بهترین ها کنارم هستند.

اما تمام شد. آن روز تمام شد.

از دو دوست خوب و مهربانم ممنونم که روز زیبایی برایم ساختند. روزی پرخاطره، پر از خنده و شادی و حس خوب. دوستتان دارم و خدا را شکر می کنم به خاطر بودنتان.

+ دوستان عزیزم زمان کمی دارم تا خودم رو برای کنکور کاردانی به کارشناسی آماده کنم. دوماه بیشتر وقت ندارم و باید تمام تلاشم رو بکنم. از شماهم خواهش می کنم برام دعا کنید.

تو این دوماه خیلی کم میام وب ولی به یاد همتون هستم و دوستون دارم. اگر نبودم نگران نشید. خداروشکر این روزا حالم خیلی خوبه.


نویسنده: ماهی
تاریخ: دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 ساعت: 13:58

ساعت ها زیر آفتاب نشسته و صورتش انگار سوخته. انگار که واقعا روبه رویش نشسته! به چشمانش خیره شد. شروع به جویدن قند کرد. و باز به چشمانش خیره می شود. این بار می خندد و دوردست ها را نشانش می دهد. اما او نمی بیند آن جایی را که انگشت اشاره ی زن نشان می دهد. یک قلپ از چای را می نوشد و باز همان جا را نشان می دهد.

ساکش را از روی نیمکت برمی دارد. می روند. شانه به شانه ی هم راه می روند و دور و دورتر می شوند.

زن دیوانه بود؟

از نظر من اما دیوانه نبود. او فقط و فقط یک اوی خیالی داشت. همین!

+ یک هفته و چهار روز از آن روز می گذرد. از روزی که روی نیمکت پارک نشستم و به آن زن و اوی خیالی اش خیره شدم. آبجی وسطی در حالی که بستنی اش را با عذاب وجدان فرار از رژیم، در دهان می گذاشت، گفت: دیوانه است.

و من با بغض، حرکات زن را زیرنظر گرفتم و در دل گفتم: نیست.

شاید اگر آبجی نبود، کنار زن می نشستم و از اوی خیالی ام برایش حرف می زدم.

+ سلام دوستای مهربونم. حالتون خوبه؟ شرمنده ی همتون شدم این مدت. خیلی زیاد دوستتون دارم و به یادتونم.

اومدم با یه متن کوتاه و چندتا عکس از آوش خان :)

اولین فرنی که خورد :)

اینجا براش مو گذاشته بودم :)))

یادتونه وقتی هنوز به دنیا نیومده بود عکس این لباسایی الآن تنش کردیم رو گذاشته بودم؟ :)